آمار سایت

سایت عربی

سایت عربی

Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 
در مصاحبه با جام جم PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط Administrator   
شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۴۶
سياست عقلاني و عقلانيت سياسي

 مفاهيم عقل و عقلانيت و نيز تفاوت ها و تمايزات آن دو را بيان كنيد.
    
    عقل از دو زاويه مورد پرسش و بررسي قرار گرفته است:
    پرسش اول اين كه آيا عقل قوه اي است داراي كاركردي ويژه يا كاركردي ويژه است براي قوه اي ديگر؟ اگر چه اكثرا گزينه اول را پذيرفته و گفته اند قوه اي است با كاركردي ويژه، ولي به كساني هم برمي خوريم كه دومي را پذيرفته اند. اين گروه كه پاره اي از انديشمندان معاصر مسلمان هستند، معتقدند عقل كه به معناي تعقل كردن است، به مثابه يكي از افعال قلب محسوب مي شود. اين گروه به آياتي از قرآن براي اثبات اين ادعا استشهاد مي كنند.
    پرسش دوم اين است كه كار ويژه عقل چيست؟ طبعا اين سوال به نظر كساني كه در مورد سوال قبلي، گزينه دوم را انتخاب كردند، به اين صورت درمي آيد كه كار ويژه اي كه عقل ناميده مي شود، چيست.
    
    در هر حال نسبت به كاركرد عقل يا كاركردي كه از آن به عقل ياد مي كنيم، ديدگاه هاي متفاوتي بروز يافته است كه در زير به برخي اشاره مي كنم:
    گرايش اول، اعتبار نقش انحصاري و كامل براي عقل در كاشفيت و حاكميت: اين ديدگاه مطرح در غرب است كه از آن به عقل مدرن ياد مي شود. اگر چه با اين تعبير كه ياد كردم، ديدگاه خود را ارائه نكرده اند، ولي همين مقصود را در ذهن مي پرورانند كه تعبير فوق از آن حكايت دارد. طبق اين ديدگاه عقل 2 كاركرد دارد: يكي كاشفيت تام نسبت به حقايق طبيعت و ديگري تنظيم امور اجتماعي و به سامان آوري و نظم دهي به زندگي اجتماعي. معتقدند اين دو نقش را عقل اولابه صورت كامل دارد و ثانيا به صورت انحصاري واجد اين دو نقش است. به اين معنا كه چيزي غير از عقل و فراتر از آن نه به ايفاي اين دو نقش مي پردازد و نه در جهت ايفاي اين دو نقش به عقل مدد مي رساند. به همين دليل از عقل غربي به عقل خودبنياد ياد مي شود. عقلي كه چتر آن بر دو حوزه واقعيت و زندگي انسان به صورت كامل گسترده است و بدين ترتيب عقل خود بنياد غربي حاكم بر همه بنيادهاي زندگي فردي و اجتماعي است.
    گرايش دوم، اعتبار نقش غير انحصاري و ناقص براي عقل در كاشفيت و حاكميت: بر پايه اين گرايش، اگر چه عقل به كشف مي پردازد و نيز توانايي به سامان آوري زندگي بشر را در اختيار دارد، ولي اين نقش اولاغير انحصاري است و در كنار آن، وحي به عنوان منبعي با دو كاركرد كشف و حكم نيز وجود دارد و ثانيا ناقص است به اين معنا كه حتي در موارد بسياري از فعاليت خود به داده هاي وحي نيازمند است وگرنه راه به جايي نمي برد.
    گرايش سوم، اعتبار جايگاه غير انحصاري براي عقل در ايجاد تغيير و تحول در زندگي: اين ديدگاه پست مدرن هاست. اينان براي عقل كاشفيتي قائل نيستند، زيرا اصولادستيابي به حقائق را امري غيرقابل دسترس مي بينند و ثانيا نقش عقل را در زندگي بر مبناي پيشرفت در آن، تعريف نمي كنند، بلكه از نقش عقل به تغيير و ايجاد تحول ياد مي كنند و ثالثا نقش ايجاد تغيير و تحول را هم در انحصار عقل نمي بينند.
    اما نسبت به تعريف عقلانيت بايد گفت: عقلانيت يك گرايش يا مكتب مثل ديگر روش ها و مكتب ها (همچون نازيسم، ماركسيسم و ... ) نيست كه صرفا طيفي خاص را پوشش دهد؛ بلكه تعريف عقلانيت به دليل اختلاف در مفهوم عقل و تعريف آن، محل بروز ديدگاه هاي مختلفي قرار گرفته است. از طرف ديگر از آنجا كه عقلانيت، وصف امور متعددي قرار مي گيرد، معنا و مفهوم آن هم به تناسب موصوف خود عوض مي شود. عقلانيتي كه وصف براي باور قرار مي گيرد به يك معناست و آنچه وصف رفتار قرار مي گيرد به معناي ديگري است و همين طور موارد ديگر.
    
    آيا اين عقلانيت داراي سطوح و مراتب است؟
    تقسيم بندي هاي گوناگوني به چشم مي خورند.
    تقسيم عقلانيت به 3 دسته باور عقلاني، ارزش عقلاني و رفتار عقلاني، تقسيم به اهداف عقلاني و ابزارهاي عقلاني و ....
    بنده معتقدم نبايد به اين تقسيم هاي رايج بسنده كنيم. مي توانيم آن را به عقلانيت ثبوتي و اثباتي تقسيم كنيم كه در مباحث علمي بويژه اصول كاربرد دارد.
    
    عقلانيت ثبوتي، يعني اعضا و اجزاي يك تقسيم در سازگاري با هم باشند. اين اجزا كنار هم بنشينند و در تعارض و خودشكني نسبت به هم قرار نگيرند. طبيعي است عقلانيت ثبوتي، به معناي تطابق با عالم واقع نيست؛ اما عقلانيت اثباتي جوابي از اين سوال است آيا آنچه ثبوتا عقلاني بود اثباتا نيز عقلاني است، يعني آيا با واقعيت تطابق دارد ؟
    در منطق فقهي و بويژه منطق فقهي شيعي، كاربرد ديگري براي عقلانيت به چشم مي خورد و آن برخورداري يك فكر يا عمل از شرايط و اجزاي لازم براي حجت شرعي بودن است و در مقابل، آنچه واجد شرايط و اجزاي لازم نيست، حجت تلقي نمي شود. بنابراين آنچه حجت است عقلاني است، هر چند از عقل برگرفته نشده باشد و آنچه حجت نيست عقلاني نيست، هر چند از عقل گرفته شده باشد؛ مثلاقياس از نظر شيعه عقلاني نيست، گرچه يك كار عقلي است. البته به موارد زيادي نيز برمي خوريم كه هم عقلي هستند و هم عقلاني. جايگاه پرداختن به تفاصيل اين بحث، دانش اصول يا فلسفه اصول است.
    
    در بحث از عقلانيت، گاهي ويژگي هايي ذكر مي شود كه به نظر مي رسد به عقلائيت اشاره دارند. آيا اساسا به نظر شما بايد بين اين دو اصطلاح تفكيك قائل شد؟
    بله بايد بين اصطلاح عقلانيت و اصطلاح عقلائيت تفكيك قائل شد. عقلائيت چيزي است كه اولاحتماً به موضوعي مربوط است كه به صحنه خرد جمعي آمده ثانيا نوع مواجهه با آن موضوع، محل توافق جمعي قرار گرفته است و ثالثا پايگاه و خاستگاه مشاركت هر يك از جمع در فرآيند توافق بر آن، انگاره اي است كه در درون هر يك از افراد توافق كننده وجود دارد.
    اما عقلانيت ممكن است گاه وصف چيزي قرار گيرد كه يكي از اين سه شرط يا بيش از يكي يا حتي همه اين سه شرط را دارا نباشد؛ يعني اين كه هنوز به سطح جامعه پاي ننهاده يا حتي اگر هم به سطح اجتماعي قدم نهاده، محل وفاق قرار نگرفته باشد، زيرا ممكن است موضوعي كه به صحنه اجتماع پاي نهاده، توافق عقل هاي افراد جامعه را به خود جلب نكرده باشد يا حتي اگر مورد توافق هم قرار گرفته، حصول اين توافق برآمده از انگاره هاي عقلائي نباشد و دليلي خارجي منشا آن به حساب آيد.
    طبق اين تفكيك، هر امر عقلائي حتما عقلاني نيز هست، ولي هر امر عقلاني الزاما عقلائي نيست؛ البته عمل به يك امر عقلاني را مي توان امر عقلائي خواند؛ ولي اين به آن معنا نيست كه خود امر عقلاني، عقلائي باشد.
    
    عقلانيت سياسي از چه اصول و اركاني برخوردار است؟
    ما بايد بين سياست عقلاني و عقلانيت سياسي تفكيك قائل شويم. سياست عقلاني، برآمده از عقل و مورد تاييد آن است به اين معنا كه شكل گيري آن از مسير عقل گذشته است؛ اما عقلانيت سياسي ممكن است معنايي خاص را ارائه كند. ممكن است ما عقلانيتي را در نظر بگيريم كه مربوط به سياست و سياسي است. ما بايد اين دو مفهوم را از هم جدا كنيم.
    
    عقلانيت سياسي در چند مورد معنا مي يابد:
    مورد اول: عقلانيت مربوط به حوزه اي غيرسياست (مثلامربوط به اتخاذ رويكردي در يك حوزه فرهنگي است) ولي از آنجا كه اتخاذ تصميم در حوزه ياد شده به گونه اي صورت مي گيرد كه خطر سياست يا تاثير منفي آن را بر آن حوزه دور مي سازد، آن عقلانيت، سياسي ناميده مي شود.
    مورد دوم: حوزه محل عقلانيت (كه غيرسياسي است) ممكن است داراي بازتاب منفي بر حوزه سياست باشد، در اين هنگام اتخاذ رويكردي در قبال آن حوزه به نحوي كه بر سياست اثر منفي بر جاي نگذارد و مشكلي را در عرصه سياست در پي نياورد، مي تواند عقلانيت سياسي نام گيرد.
    در اين دو مورد، عقلانيت مربوط به حوزه اي غيرسياست است اما چون به سياست نظر دارد، سياسي خوانده مي شود.
    مورد سوم: جايي است كه حوزه محل عقلانيت، سياست باشد. عقلانيت در اين صورت اتخاذ رويكردي است كه بازتاب منفي بر آن حوزه يا حوزه هايي غير از سياست را در پي نداشته باشد.
    
    اما سياست عقلاني مربوط به جايي است كه حتما پاي يك محتوي يا رويكرد يا نهادسازي سياسي به ميان آيد. محتواي فكري سياسي كه وصف عقلاني به خود مي گيرد، 4 بخش را پوشش مي دهد:
    بخش اول: نظام سياسي است. اعتقاد ما بر اين است كه وحي نظام درست سياسي را ارائه مي كند و البته عقل نيز بايد نقش ويژه و حساس خود را در اين خصوص ايفا نمايد. چنين نظامي عقلاني است و اين يكي از مصاديق سياست عقلاني است.
    عقلانيت در زمينه تصميم سازي عرصه سياست، يعني اتخاذ مسيري كه هر چه بيشتر در روندي طبيعي بي تنش، واقع بينانه و به دور از خواست هاي غيرمردمي قرار گيردبخش دوم: مدل نمود دهنده به يك نظام فكري سياسي است. اين مدل (كه به نظام سياسي شكل اجرا، عينيت و تحقق مي بخشد) مي تواند از عقل گرفته شود. بشر در اين خصوص مدل هايي را تجربه كرده است، طبعا هر قوم كه نظامي را برگزيده است بايد مدلي را براي آن برگيرد كه سازگار با آن نظام باشد. ما از آنجا كه نظام سياسي را از وحي و اسلام ماخوذ داشته ايم (و البته با تكيه بر ايفاء نقش عقل)، مدلي سازگار با اين نظام را بايد برگزينيم؛ مثل جمهوريت كه شكلي است متضمن انتخابات و پارلمان. عقلاني بودن مدل حكومت يعني انتخاب مدلي كه از يك سو جوابگوست و از سوي ديگر با نظام سياسي عقلاني سازگاري دارد.
    بخش سوم: تصميم گيري در عرصه سياست و اتخاذ رويكردي در اين ساحت است. طبعا سياستي عقلاني است كه بازتابي منفي را بر اين حوزه يا حوزه هاي ديگر بر جاي ننهد بلكه در جهت كمال و تعامل موثر افتد. اين بخش عين مورد سوم از عقلانيت سياسي است.
    بخش چهارم: تصميم سازي در عرصه سياست است. تصميم سازي عقلاني غير از تصميم گيري عقلاني است؛ دومي از اولي متاثر مي گردد ولي هر يك غير از ديگري است. عقلانيت در اين زمينه يعني اتخاذ مسيري كه جريان شكل گيري تصميم را هر چه بيشتر در روندي طبيعي، بي تنش، موثر، واقع بينانه و رها از خواست هاي غير مردمي و خاستگاه هاي خطا و لغزش قرار دهد.
    اين بدان جهت است كه سياست موضوعي فردي نيست و در جايگاه پرتاثيري واقع شده و بيشترين برانگيختگي ها، كنش ها و واكنش سازي ها را در پي دارد.
    همه اين چهار بخش مي توانند عقلاني باشند يا نباشند. ما به هر دو قسم (عقلانيت سياسي و سياست عقلاني) با اقسامي كه دارند نيازمنديم.
    
    شاخصه هاي خروج از عقلانيت سياسي چيست و چه علائمي دارد؟
    داشتن تاثير مثبت بر وحدت ملي، داشتن تاثير سازنده بر وحدت و همگرايي اسلامي، نداشتن تاثير منفي بر دين و گستردن فضاي رشد و عقلانيت ديني، به سامان آوري نظم جامعه براساس فقه و حقوق اسلامي، ايجاد احساس برخورداري از سعادت دنيا و آخرت در مردم، متعالي كردن و رو به افزايش قرار دادن رويكرد عمل به دين، فراهم آوري فضاي ايمان افزايي ديني و... شاخصه هاي وجود عقلانيت سياسي و سياست عقلاني در جامعه به صورت نيرومند است. بنابراين شاخصه هاي خروج از عقلانيت نفي شاخصه هايي است كه ذكر كردم.
    
    راهكارهاي مقابله با خروج سياست از موازين عقلانيت چيست؟
    راهكار اين است كه نظام جامع و تبصره ناپذيري از عقلانيت سياسي و سياست عقلاني را به صورت كامل مستقر كنيم؛ افزون بر اين لازم است دو مقوله «شرعي كردن حدود و بسترهاي عقلانيت» و «عقلاني كردن حدود و بسترهاي مواجهه با دين و پياده سازي آن» را فعال كنيم.
    
    شاخصه هاي عقلانيت سياسي در تفكر غربي چيست؟
    در تفكر غربي بر يك توافق عمومي و خرد جمعي تمركز شده است. تصميماتي در عرصه سياست، عقلاني است كه جمع بر آن توافق كنند؛ اين انديشه تا آنجا نزدشان دامن گسترده است كه بر توافق و قرارداد تاكيد مي ورزند و به عرصه سياست به چشم عرصه اي براي توسعه قراردادها مي نگرند.
    عقلانيت مدرن غربي بر 2 محور اومانيسم و سكولاريسم استواري گرفته است و در چارچوب اين منطق به حاشيه رفتن دين و محصور شدن آن به امور فردي، شاخصه اي براي عقلانيت به شمار مي آيد.
    
    عناصر عقلانيت در تفكر سياسي - اسلامي كدام ها هستند؟
    خمير مايه ها و مقومات تفكر اسلامي در تعريف عقلانيت بسيار است ولي به 2 مورد از آنها مي توان در اينجا اشاره كرد.
    اولي نفي انسان محوري است. هرچند اعتقاد داريم انسان در بالاترين سطح از اعتبار و اصالت ميان مخلوقات جاي دارد و در مسير تكامل وي همه چيز براي او آفريده شده است.
    دومي فعالسازي عقل در چارچوب دريافت مددهاي وحياني است. ما از آنجا كه به رفتن و قرار گرفتن در جوار خداوند در آخرت اعتقاد داريم، عقل را قادر به شناخت تمام اين مسير ممتد، مستمر و منتهي به آخرت نمي دانيم، بلكه آن را به مددهاي وحي نيازمند مي بينيم، تا رابطه دنيا و آخرت را بتواند تنظيم كند.
    
    آيا اساسا عقلانيت و مشخصا عقلانيت سياسي در نسبت با جوامع مختلف و فرهنگ هاي مختلف تعريف مي شود و به تعبير ديگر، نسبي است يا مطلق؟
    نسبيت، يك واژه رهزن است. گاهي نسبيت را نسبت به واقعيت مي گيرند كه آيا واقعيتي در وراي ذهن ما قرار دارد يا خير. اگر بخواهيم اين را در عرصه سياسي دنبال كنيم طبيعي است كه براساس تفكر اسلامي، سياست بايد در خدمت خداوند قرار گيرد. لذا نظام سياسي ما بايد معطوف به آن واقعيت ها باشد و از امور مطلقي برخاسته است.
    گاهي نسبيت را نسبت به فهم آدمي در نظر مي گيرند كه يعني ما هيچ حقيقتي نداريم و نسبت به شرايط متفاوت است. ما نسبيت نسبي را قائليم، نه نسبيت مطلق.
    در تفكر اسلامي، اگر مقصود، كشف آموزه هاي ديني است، ما در آنجا نسبيت را به نسبيت نسبي قبول كرديم مثل اجتهاد مجزي و مخطي. نسبت به تصميمات سياسي، تصميمات به تناسب آن جوامع است و تغير، يكي از اركان سياست است و آن تصميم را نبايد به جوامع تعميم داد. اين يك نوع نسبيت را ايجاد مي كند. در عين حال، يك سري ثوابتي وجود دارد كه آنها را نمي توان نسبي در نظر گرفت، بلكه بايد با دين سازگار باشند. بنابراين، اين تصميمات، عناصري را بايد به صورت ثابت حفظ كند.
    
    نسبت عقلانيت سياسي با عقلانيت ديني چيست و جمع ميان اين دو در تجربه جمهوري اسلامي چگونه است؟
    اگر منظور از عقلانيت ديني اين باشد كه دين عقلانيتي دارد كه مبدا را وحي مي داند و از طرفي، عقلانيت ديني در مقايسه با وضع حال و گذشته در نظر گرفته شود، بايد گذشته را فهم كرد و رابطه اي را ميان آن دو برقرار كرد. عقلانيت ميان آن دو اقتضاء مي كند كه تعامل ميان آن دو بايد عقلاني باشد. اگر عقلانيت ديني اين باشد، بايد دين، فضاي عمومي سياست را تعيين كند و بايد مرزها را به دين بسپاريم و تصميمات دين را براساس آن بسازيم. دين اگر بخواهد در عرصه جامعه حاضر شود بايد درون آن جامعه متحول شود و انسان ها خواهان آن باشند؛ بنابراين عقلانيت سياسي بايد با آن سازگار باشد.
    جمع آن دو هم در جمهوري اسلامي انجام شده؛ لذا چون فرآيندهاي سياسي پيچيده است بايد مرتبا آن چارچوب ها را در اختيار دين قرار دهيم و پيش شرط آن را رشد ديني مردم بدانيم و عقلانيت سياسي نبايد تضعيف كننده اركان ديني و عقلانيت ديني باشد.
    
     سيد

 
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS

جستجو

پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۵۷